این غربنشینان غربی هر روز یک چیز جدیدی رو میکنند .خدا پدر و مادر و اجدادشان را بیامرزد که آن سرویس اوبر را راه انداختند و پس از سالها نسخه وام گرفتهاش شده همین اسنپ و تپسی و چون منی دیگر فوبیای در راه ماندن ندارد ...
ایزد منان اجدادشان را قرین رحمت ابدی کند که آن دولینگوی غربی را راه انداختهاند که امکان یادگیری انواع و اقسام زبانهای خارجی فارغ از زمان ومکان فراهم شده است . و حقیر این روزها سخت (!) مشغول فراگیری فرانسوی هستم و اخیرا سوئدی را هم شروع کردهام.
اما قصه چیز دیگریست . بروم در فضای احساساتی بنشینم .
قصه اپلیکیشن face appاست . مد شده همه دارند عکسهای تغییر یافتهشان توسط این اپلیکیشن را با دیگران به اشتراک میگذارند . پیر و جوان میشوند . کودک و پسر و دختر میشوند و سرگرماند .
عکس پیریام را مادرم دید . ناراحت شد و گفت :«اه چیه این برنامه مسخره . جمعش کن پاکش کن . » . پدرم دید و با حالتی خاص گفت :« زشته چقدر . پیر نشو سعیده . همیشه همینجوری جوون بمون» .
من اما از دیدن عکس پیریام ذوق زده شدهام . عکس حداقل هفتاد سالهام که نشانم میدهد چقدر راه دارم ، چقدر میتوانم همانی که میخواهم بشوم . آن عکس سعیده پیر و چروکیده پر از حس خوب و پختگی بود برایم . حس پایان خوب به من داد . شمع امید به زندگی را در من روشن کرد .
اما قول دادهام به پدرم که هرگز پیر نشوم ... خودش چرا قول نداد ؟
ما را در سایت از رنجی که میبریم ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17