گاهی فکر میکنم وبلاگ و وبلاگهای گروهی از بزرگترین معلمهای من بودند . یادم میاد وقتی راهنمایی بودم برای زنگهای انشا همهی تلاشم رو میکردم که انشای خیلی خوبی بنویسم و سعی کنم جملهبندیهام یه سر و گردن بالاتر از جملهبندیهای معمولی باشه . سعی میکردم که با جملات خیلی خاص شروع کنم و خاص تمومشون کنم . البته که همیشه چنین چیزی ممکن نمیشد . یک سری از انشاهام رو خیلی دوست داشتم .
سر کلاس انشا هیجانزده میشدم که من رو ببرن پای تخته و برای همه بلند بلند بخونم که چه شاهکاری نوشتم.با تقریب خوبی هربار چنین شاهکاری(!) رقم میزدم ، معلم بیذوقم به من فرصت خواندن انشاهام رو نمیداد . لعنتیها همشون فکر میکردند من فقط ریاضی بلدم . و داغ خواندن آن نوشتههای شاخصم رو به دلم میگذاشتند .
قیافهی یکی از همان معلمها همیشه در ذهنم خواهد ماند . بداخلاقی که بعد از خوندن همون چند انشای ناقابل وقتی منتظر تشویقش بودم،نگاه معمولیای بهم میانداخت و با نگاهش آوار میشد همهی نوشتههایم روی سرم . تشویق هم نمیکرد . هنوز هم دوستش ندارم . ده دوازده سالی گذشته از اون روزها . دیگه برام مهم نیست که با نگاههای معمولیشان نگذاشتند از ته دل از نوشتن لذت ببرم.
با فراهم شدن بستر فضای مجازی و و بلاگ نویسی برای مخاطبان خاص و عام ، نوشتن شد جزو جداییناپذیر زندگی من و خوانندههام شدن بزرگترین مشوقهام ، گاهی بهترین دوستام. و حتی بهترین معلمهام!
فضایی که حتی به من این رویا رو داد که یک روزی نویسندهی خوبی بشم ...
پ.ن : روز سمپاد خوب مبارک! :)
از رنجی که میبریم ......
ما را در سایت از رنجی که میبریم ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 4 تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 3:22